TEL : 22902286 (10 Lines)

رویای سفر: چگونه در خارج یک زندگی جدید بنا کنیم؟ (قسمت دوم)

ترک ناگهانی زندگی و کار شجاعت زیادی می‌طلبد و از عهده هر کسی بر نمی‌آید، اما هستند کسانی که برای رسیدن به رویاهایشان این شجاعت را در خود به وجود می‌آورند و زندگی خود را متحول می‌کنند. در بخش اول این مقاله با تعدادی از این افراد شجاع و رویاپرداز آشنا شدیم و حال در ادامه به معرفی برخی دیگر از این افراد می‌پردازیم.

رویای سفر: چگونه در خارج یک زندگی جدید بنا کنیم؟ (قسمت دوم)

زندگی در حیات‌وحش انگلستان: جن ۳۷ ساله، سیم بنسون ۳۲ ساله به همراه فرزندانشان، کار خود را برای زندگی در چادر ترک کردند

اشتیاق و گرایش ما برای زندگی در حیات‌وحش کمی بعد از به دنیا آمدن دومین فرزندمان، یعنی هوگو، به وجود آمد. سیم به صورت تمام‌وقت برای یک شرکت کار می‌کرد و من هم در منزل از بچه‌ها مراقبت و برای داشتن درآمد، برخی از اوقات نویسندگی می‌کردم.

به شدت دوست داشتیم سال‌های ارزشمند کودکی بچه‌ها را در کنارشان باشیم. سیم نمی‌توانست شغلش را رها کند، چون دیگر توانایی پرداخت اجاره خانه را نداشتیم؛ بنابراین تصمیم به رها کردن خانه گرفتیم. یک چادر و شومینه چوب‌سوز خریدیم و در نوامبر سال ۲۰۱۴ عازم کاوش در حیات‌وحش زیبای انگلیس شدیم. بودجه بسیار اندکی داشتیم، در این مدت سعی کردیم از طریق نویسندگی و گاهی اوقات با کار در مزرعه درآمدی به دست آوریم.

از آن زمان به بعد ما هر روز را با هم سپری می‌کنیم. خانواده ما مستحکم‌تر و شادتر شده است و در این میان نیز به کاوش در طبیعت انگلستان پرداخته‌ایم.

داشتن یک حمام خورشیدی (کیسه‌ای سیاه‌رنگ با سوراخ‌هایی در آن که از درخت آویزان است) تجربه‌ای ناب و لذت‌بخش است. هر چند طوفان‌های زمستانی و باران‌های بی‌پایان یک چالش واقعی بود،‌ مثلا یک شب، طوفان چند سوراخ اساسی در خانه چادری ما ایجاد کرد.

پارک ملی دارتمور یکی از مکان‌های خاص این سفر بود که مانند منزل خودمان در آن راحت بودیم و اغلب در آنجا چادر می‌زدیم. پارک ملی لیک دستریک (Lake District) نیز جایی بود که ما چند ماه عالی را در آن سپری کردیم و به گشت‌وگذار کوه‌ها پرداختیم. بچه‌ها را پشت خود قرار می‌دادیم و در دریاچه‌های کوهستانی شنا می‌کردیم. اغلب روزهای زمستان را کنار ساحل در شهر ساوت هامز (South Hams) می‌گذراندیم، مسیرهای ساحلی را می‌دیدیم، سواحل شنی و سنگی مخفی را کشف می‌کردیم و به دنبال پناهگاه‌های ساحلی در دامنه کوه می‌گشتیم. بچه‌ها عاشق این روزها بودند، چون آزادی بیشتری برای بازی داشتند.

حال بعد از یک سال از این ماجرای شگفت‌انگیز، انعکاس تجربیات آن بسیار عالی خواهد بود. هر اتفاقی که برای ما پیش آید، علاوه بر یک تجربه مشترک، آن را همچون گنجی حفظ خواهیم کرد. ما به خانه خود باز می‌گردیم، اما تلاش می‌کنیم بیش از زندگی عادی شهری روی زندگی ماجراجویانه تمرکز کنیم. در عین حال از زندگی ماشینی دوری می‌کنیم و به سمت ماجراجویی‌های جدید می‌رویم. باز هم به دامان طبیعت خواهیم رفت، اما این بار چادر کوچک‌تری با خود خواهیم برد. می‌توانید ماجراهای جن و سیم، را در وب‌سایت awildyear.co.uk دنبال کنید.

یک ماموریت کاری در کلمبیا: پورتیا هارت، ۳۲ ساله، سال گذشته باشگاهی ساحلی در شهر کارتاگنا راه‌اندازی کرد

اوایل سال ۲۰۱۵ و هنگام دریافت پیشنهاد کاری در شهر بوگاتا (پایتخت کلمبیا)، حدود ۷ سال از زندگی من در فرانسه می‌گذشت. این پیشنهاد فرصتی بسیار استثنایی برای فرار از اروپای افسرده و غم‌انگیز بود، هر چند من شجاعت کافی برای ترک محل زندگی خود را نداشتم. در فرانسه شغل ثابتی داشتم و پیشنهاد کاری جدید، شغل ثابت و پایداری نبود اما رویای من را به واقعیت نزدیک می‌کرد.

در دسامبر سال ۲۰۱۴، کارفرما اعلام کرد که آیا به جای بوگوتا، مشکلی نیست که من را به کارتاگنا بفرستند؟ مشکلی نبود. یک ماه بعد هنگام ورود به کارتاگنا اطلاع دادند که هیچ شرکت، دفتر یا شغلی در کار نیست؛ بنابراین دیگر هیچ چیزی نداشتم.

خوشبختانه جامعه کوچک کارتاگنا (Cartagena) این امکان را به من داد تا بتوانم در عرض چند هفته با لینا بوستیلو آشنا شوم که قبلا در فرانسه زندگی می‌کرد. ما دوستان مشترک بسیار و علاوه بر آن یک مشکل مشترک نیز داشتیم؛ یافتن مکان مناسب برای شام پس از تفریح در سواحل کاراییب. کارتاگنا شهری مملو از هتل‌ها و رستوران‌های عالی است که گردشگران بسیاری با هواپیما، اتوبوس یا کشتی کروز وارد آن می‌شوند، اما جای خالی یک رستوران ساحلی زیبا و چشم‌نواز به شدت احساس می‌شد.

خانواده لینا قطعه زمینی خالی داشتند که حدود ۳۰ دقیقه از مرکز شهر کارتاگنا فاصله داشت و مدتی بود که به فکر ساخت چیزی در آن بودند. با دوستانم در انگلستان صحبت کردم و آن‌ها هم فکر مرا تایید کردند؛ که در زندگی خیلی به ندرت موقعیتی که من درش بودم برایتان اتفاق می‌افتد: بازاری آماده، بدون رقیب و موانع فوق‌العاده کوچک. چند هزار پوندی که برایم مانده بود را برداشتم و از دوستان و خانواده‌ام هم همین مقدار را التماس کردم و قرض کردم. توانستیم باشگاه ساحلی و رستوران خود را با نام آل پسکادور د کولورس (El Pescador de Colores) ایجاد کنیم. هزینه ساخت این باشگاه و رستوران تقریبا ۱۰ درصد هزینه ساخت مکان مشابه در اروپا بود. اواخر ماه نوامبر آن را افتتاح کردیم، درست قبل از ماه پر گردشگر سال یعنی دسامبر.

کار آسانی نبود و قطعا در زمان اندک به سود هنگفتی نمی‌رسیدیم. داشتن یک رستوران ساحلی در کلمبیا، در واقعیت، همان قدر که به نظر می‌آید عالی نیست. ما ۱۸ ساعت در روز کار می‌کنیم. باید تجارت رستوران‌داری، زبان اسپانیایی و سیستم مالی کلمبیا را از ابتدا یاد می‌گرفتم که به زمان زیادی نیاز داشت. کار بسیار پیچیده‌تر از چیزی بود که در اروپا با آن آشنا بودم. تاخیر محموله‌های سفارش داده شده بسیار طبیعی و عادی بود و حتی گاهی اوقات هم نیمی از محموله گم می‌شد. ۱۰ نفر از افراد محلی را به همراه چند خارجی ساکن در آنجا برای انجام کارهای روزمره استخدام کردیم. آموزش‌های مقدماتی و حرفه‌ای و زبان انگلیسی را به کارمندان خود آموزش می‌دهیم.

دفتر کار من ساحل است و از مدیریت چنین رستورانی بسیار خوشحالم. از اینکه می‌توانم در حمایت از جامعه محلی گامی بردارم و نقشی داشته باشم بسیار خشنود هستم. به جای این که تمام سال را کار کنم و تنها یک هفته از تعطیلات خود در کاراییب لذت ببرم، تمام سال را در آنجا زندگی می‌کنم. زمان بیکاری در رستوران به ساحل می‌رویم و کنار آن قدم می‌زنیم و از طبیعت یکی از زیباترین شهرهای جهان لذت می‌بریم (کارتاگنا یکی از میراث‌های جهانی یونسکو است). با وجود داشتن امکان زندگی در چنین جایی قصد ندارم به این زودی به انگلستان برگردم.

سال‌های مسافرت و کار در قایق: شارلوت دروری، ۳۷ ساله، از شرق ساسکس، روی قایق‌های تفریحی در مدیترانه و کاراییب کار می‌کرد

از بیست سالگی روی قایق‌های تفریحی کار کردم. آشپزی و تمیز کاری می‌کردم به امید روزی که بتوانم پول و سرمایه کافی برای یک مسافرت مستقل و ماجراجویانه را داشته باشم. بعد از کار کردن بر روی یک کشتی کروز (کشتی تفریحی) وارد این کار شدم. با یک کار روزانه در میامی شروع کردم که منجر شد به مهماندار شدن برای چارترهای فلوریدا و باهاما. در نهایت به یک آشپز-خدمه تبدیل شدم و برای صاحبان قایق‌ها نیز آشپزی می‌کردم. این کار از لحاظی پر منفعت بود، ولی به نظر من به نوعی ظالمانه بود. نه تنها مجبور بودم روزانه ۱۸ ساعت کار کنم، بلکه خدمه نیز اغلب مرد بودند و باعث می‌شد گاهی احساس تنهایی کنم. برخی اوقات این کار برایم خسته‌کننده بود؛ یکبار مجبور شدم یک قایق تفریحی ۵۰ فوتی (حدود ۱۵ متر) را با یک دستمال تمیز کنم.

اما دنیای قایق بادبانی فوق‌العاده و پویا بود. اغلب با کسانی کار می‌کردم که علایق‌شان شبیه من بود و بسیار شاد بودیم. با کمک به آشپزها بهتر آشپزی کردن را یاد گرفتم. حتی مدتی هم مدل بروشورها بودم. این کار سرگرمی فوق‌العاده‌ای برای من بود. عبور از اقیانوس اطلس از ماجراهای شگفت‌انگیزی بود که در این سفرها تجربه کردم. احساس دوری از خشکی، نهنگ‌ها، دلفین‌ها و غروب خورشید همه و همه بسیار شگفت‌انگیز و زیبا بود.

متاسفانه در جنوب فرانسه در چند قایق قوانین را زیر پا گذاشتم. همسر یکی از مالکان این قایق‌ها از من متنفر بود و در نهایت نیز مرا اخراج کرد. با جراحی‌های متعددی که روی صورتش انجام داده بود، درک احساسات از روی چهره‌اش کار بسیار دشواری بود.

بعد از این اتفاق تصمیم گرفتم در خشکی کار کنم. به دنبال شغل مدلینگ در شهر آنتیب (Antibes) رفتم و به خانم‌ها و آقایان علاقه‌مند به زبان انگلیسی درس می‌دادم.

حالا، یک زن خانه‌دار روستایی با یک فرزند کوچک هستم و زندگی آرام و شادی در ساسکس دارم و با یادآوری مسافرت‌های خود با قایق می‌خندم.

دیگر بخش‌های این مطلب:

منبع: The Guardian
درباره نویسنده